آرشیو برای آگوست, 2008
آگوست 24, 2008 در ساعت 8:23 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر از خودم، برای خودم ·برچسبها انتقاد
ناراحت نشی اما آدم هایی مثل تو به هیچ درد این مملکت نمی خورند. اصلاً من نمی دونم چرا همه روشنفکرا و شبه روشنفکرای این مملکت شبیه هم اند؟! تو با این همه سیگارکشی و مشروب خوری و زن بارگی از اون آدم هایی میشی که اگر اسم درکنی دقیقاً به خاطر زندگی شخصی ات سیبل ضدروشنفکرا میشی. میشی یکی دیگه از همون هایی که روشنفکری و پیشرو بودن رو بدنام می کننن و تنها کارکردشون محکم کردن جای پای آدم های مرتجعه.
دیگر اینکه…می دونی؟ من تو زندگی ام همیشه کارکردگرا بودم (همون چیزی که به نظرم انگلیسی اش بشه functionalist). هر چیزی باید به یه دردی بخوره. حتی انتزاعی ترین نظریات فلسفی هم از نظر من وقتی به درد می خورن که چرخی رو تو این عالم بچرخونن و راهی بشن به سوی دنیای بهتر. اگر تراوشات فلسفی فقط به درد کاغذ سیاه کردن بخورن و اگر هیچ جور نشه اونها رو در عالم واقع پیاده کرد، بهتره که تراوش نشندو و توی همون کوزه بمونن! حالا آدمی مثل تو دست میزنه به رادیکال ترین انتقادها و تمسخر خدا و پیغمبر و قرآن و … خب که چی؟ گیرم انتقادهای تو درست، اما واقعاً دردی از بی نهایت درد این مملکت رو دوا می کنه؟ یا تنها میره جزو خبط و خطاهای بی شمار روشنفکرنماهایی که سوراخ دعا رو بدجور گم کرده بودند و تنها حساسیت ها رو افزایش می دادند؟ و تازه تو به خیلی از باورهات عمل نمی کنی. روشنفکر یعنی عامل به عمل و باور خودش. نظر من اینه.
تو هنوز اسمی نداری، اما یک روز آدم حداقل نیمه معروفی می شی. امیدوارم اون روز تو این مسیر نباشی.
پیوند پایدار
آگوست 23, 2008 در ساعت 7:21 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر از خودم، برای خودم ·برچسبها شخصی
یه وقتایی دوست عربده بکشم، بیفتم رو تخت و زار بزنم. دوست دارم بزنم همه چیز رو بشکونم. دوست دارم با بزنم روی میز، فنجون قهوه رو از روی میز بندازم پایین. دوست دارم مثل گاو پیپ بکشم، این قدر که حالم بهم بخوره، بالا بیارم روی تمام جزوه ها و کتاب هایی که این 25 سال کوفتی خوندم. دوست دارم دعوا کنم. وسط خیابون. فحش خوار و مادر بکشم به جون یک نفر. بشکونم تمام این قید و بندهای موقعیت اجتماعی رو. طرف بخوابونه تو گوشم. مث سگ کتک بخورم و دو هفته تو بیمارستان بخوابم.
این حس خودویرانگری چقدر بده. درست وقتی که افق روشن آینده پیشته، درست وقتی که داری به یک موفقیت می رسی، درست وقتی که داری مخ یکی رو میزنی، درست وقتی که داری درس هارو شب امتحان تموم می کنی، این وسوسه میاد سراغت. وسوسه اینکه گند بزنی به همه چیزایی که تا حالا به دست آوردی. اینه که میشی تنبل، میشی بی خیال، تر می زنی به هیکل طرف یا می پیچونی اش مبادا که باهات بمونه، به جای تموم کردن درس چراغ رو خاموش می کنی و می گیری می خوابی. می زنی همه چیز رو خراب می کنی.
پیوند پایدار
آگوست 21, 2008 در ساعت 7:32 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر از خودم، برای خودم ·برچسبها موسیقی
«اگه باز دستامو بگیری، از عشقم بمیری، دیگه هیچی نمی خوام…»
اِ؟! نه بابا. چیز دیگه ای هم می خوای بگو رودربایستی نکن.
یه وقتایی فکر می کنم این خواننده های رپ یه دوره آموزش لازم دارند. اساسی.
پیوند پایدار
آگوست 21, 2008 در ساعت 7:30 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر از خودم، برای خودم ·برچسبها شخصی
خب تو ادعای روشنفکری می کنی. اما به نظر من نیستی. یعنی روشنفکر در نظر هستی و وقتی پا به مرحله عمل میذاری از هر آدم سنتی سنتی تر می شی. مثلاً حتی آدم های هم نسل تو هم مانع سر کار رفتن زنشون نمیشن اما تو در کمال خودخواهی این کار رو انجام میدی. روز بروز هم که میگذره بیشتر سنتی میشی. که البته بیشتر به نظر من واکنش دفاعی توئه به مدرن شدن سطحی دیگران تا اینکه خودت واقعاً به این نتیجه رسیده باشی که سنت ها بهتره. از این تم های سنت و حرمت و احترام و اینها که این چند سال ورد زبانت شده واقعاً بدم میاد: باید حرمت ها رو حفظ کرد، باید به سنت ها احترام گذاشت، احترام بزرگترهای فامیل رو باید نگه داشت… اون هم احترام کسانی که بود و نبود ما و رفتار ما تأثیری تو زندگی شون نداره، فقط زندگی ما رو تلخ تر می کنه.
پیوند پایدار
آگوست 21, 2008 در ساعت 7:29 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر از خودم، برای خودم ·برچسبها کتاب
کتاب همنام جومپا لاهیری رو از نیمه رد کردم. تا اینجا که خوندم داستان تلاش گوگول گانگولی برای رهایی از هویت اش است تو دو سطح. از نامی که خانواده اش براش انتخاب کردن و از هویت هندی اش. جالب ترین بخش کتاب برای من آشنایی گوگول با مکسین و شیفتگی اش به سبک زندگی خانواده اش و مقایسه اش با زندگی خانواده خودشه. اینجاست که گوگول بیشتر از هر وقت آرزوی جدایی از خانواده و هویت پیشین اش رو می کنه. این صفحه ها رو که می خونم یاد خودم و ز. می افتم و تلاشی که جفتمون برای جدا شدن از هویت خانوادگی انجام می دیم. ز. موفق شده تا حد زیادی اما من هنوز نه. البته دلایل خاص خودش رو داره. ولی آرزوی من یکی اینه که بالاخره از خانواده ام جدا شم و بتونم تو تنهایی هویت خودم را بسازم. وقتی مامان برمیگرده میگه: «تو هم متأسفانه اخلاقات داره مث بابات میشه» ترس ورم می داره. اینه که واقعاً دوست دارم هرچه زودتر بکّنم و برم.
این تابلوی توصیفی رو خیلی دوست دارم: «برمی گردد توی رختخواب. مکسین خواب است و رختخواب گرمای مطبوعی دارد. از پشت پنجره می بیند که شفق آهسته توی آسمان خزیده، تک و توک ستاره هنوز چشمک می زنند و شکل کاج ها و کلبه های دور و بر نم نمک واضح تر می شود. پرنده ای شروع به خواندن می کند…حالا دیگر می داند اینجا کنار مکسین، در این طبیعت وحشی و دنج، از هفت دولت آزاد است».
پیوند پایدار
آگوست 18, 2008 در ساعت 7:36 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر از خودم، برای خودم ·برچسبها روزنوشت
یک: این شب ها داره بهم خوش میگذره. فعلاً کار ندارم و قراره حقوق ام رو آخر ماه بدن. خب امیدوارم این طور باشه، وگرنه خیلی خیلی بد میشه. هر چقدر مشکل ام طولانی تر میشه اشتیاقم به تموم شدنش بیشتر میشه، فقط به خاطر حس آزادی که ز. گفته بعدش داری. می خوام ببینم چه جور حسیه. قشنگ تر از خلسه بعد از کنکور فوق لیسانسه یا نه؟ واقعاً مشتاق امضای ختم کار توی دفترخونه ام.
دو: از کتابخونه که میام بیرون، شروع می کنم رمان یا داستان کوتاه خوندن. از مترو شروع می کنم و توی خونه هم بعد از شام معمولاً رمان می خونم. فعلاً جومپا لاهیری را عشق است. فکر می کنم قلم زنانه که میگن، تجسم اش نوشته های همین نویسنده بنگالی باشه. جوری روم تأثیر گذاشته که این روزها دنیا روی «لاهیریایی» می بینم. «از مترو که پیاده شد، با آرامش سوار پله برقی شد. روی پله ها دختری ریزنقش با موهای های لایت شده چشمانش را گرفت. فکر کرد خوب است دنبال دختر برود. اما تردید همیشگی مانع شد. تازه، با خودش فکر کرد، من هر وقت سعی کردم در خیابان با کسی دوست بشوم فقط ضایع شده ام». این طوری فکر می کنم.
دراز می کشم روی تختم و رمان یا داستان کوتاه می خوانم. می دونی واسه این وقتا چی دوست داشتم. یه بسته سیگار camel بغل دستم بود با یه زیر سیگاری. یه پشتی درست و حسابی هم داشتم که میشد روی تخت راحت بهش لم داد، سیگار می کشیدم، قهوه یا پسته می خوردم و کتاب می خوندم. آخ که چه فازی می داد اما نمیشه.
سه: امشب داشتم به س. فکر می کردم. واقعاً زیبایی به آدم اعتماد به نفس میده. وگرنه این دختر به غیر از روابط با جنس مخالف تو بقیه چیزهای زندگی اش پر از تردیده.
پیوند پایدار
آگوست 16, 2008 در ساعت 9:02 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر از خودم، برای خودم ·برچسبها روزنوشت
یک: امشب شب بدی نبود؛ برخلاف صبح و بعدازظهر که تخمی بود. کلاس فرانسه، بعد گردش تو کریمخان. خرید دو تا رمان با پول ترجمه. ساندویچ مغز و پشت بندش یک نخ سیگار کنت. داستان اول مجموعه داستان های کوتاه «خوبی خدا» رو خوندم. واقعاً معرکه بود. طنز ابزورد داستان معرکه بود. روی مبل ولو شده بودم و می خندیدم. الانم دارم «یاس» گوش میدم. بد نیست: ول کن این زندگی رو باز کن بالتو یااااس…
دو: باز ولخرج شدم. یه M&M و دو تا رمان و یه ساندویچ مغز حداقل 10 تومن خرج ورداشت.
سه: باید فردیت ام رو تقویت کنم. گور بابای بقیه. بذار هیچ مانعی بین زبان و ذهنم نباشه.
پیوند پایدار
آگوست 9, 2008 در ساعت 8:42 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر از خودم، برای خودم ·برچسبها شخصی
بزرگترین هراس من از اینه که شبیه تو بشم، می دونی؟ و بزرگترین ناراحتی ام از اینه که فکر می کنم گریزی از این همسانی ندارم. انگار دست تقدیر ما رو یک شکل می تراشه، هر چقدر هم که بخوام فرق کنم. چرا من این قدر من از تو تأثیرپذیرم؟ نمی شد این طور نباشه و من فرق کنم با تو؟ باید تمام سعی ام رو بکنم. نباید اینطور بشه. فرصت کمه.
پیوند پایدار
آگوست 5, 2008 در ساعت 8:43 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر از خودم، برای خودم ·برچسبها شخصی
می خواستم مطلب دوم ام رو راجع کسی که یه موقعی عاشقش بودم بنویسم. اما چت دیشبم با این خانوم همه چیز رو فرستاد رو هوا. حرفاش بد رفت روی اعصابم. جوابش رو درست دادم، هر چند اعتقاد دارم زن ها چندان منطقی نیستند و با استدلال نمیشه چیزی رو بهشون قبولاند. می تونستم خیلی دندون شکن تر کار کنم، اما نخواستم. می خواستم بهش بگم: عشق قدیمی و دوست عزیز فعلی، فکر نکن من هنوز کشته مرده توام. بعد از 4 ماه نمی دونم چی شد که دیشب به یادت افتادم و خواستم یه ذره باهات صحبت کنم، کاش جنبه اش رو داشتی و خودت رو لوس نمی کردی. حقش بود همون روزهای بعد از جدایی که مدام زنگ می زدی و sms و آف لاین می فرستادی و می خواستی باهام چت کنی می زدم تو پَرت، می فهمیدی. واقعاً تقصیر منه که ملاحظه می کنم. مگه نه از همون موقع همه چیز رو فراموش کرده بودم. دختر جان من دو هفته بعدش با کس دیگه ای بودم! حالا تو واسه من حرف از کسب تجربه با پسرای دیگه و case مناسب و نپسندیدن شخصیت من می زنی؟ خیلی باحالی. این حرف هایی که تو الان می زنی من چهار ماه پیش تو ذهنم داشتم. کاش، واقعاً کاش مثل خودت رک بودم و بهت می گفتم که این طور از موضع بالا نخوای با من صحبت کنی. خوبه یادت بیاد که چقدر زگیل شده بودی که باهات ازدواج کنم. حالا یه جوری حرف می زنی که انگار من میخوام آویزونت بشم. بگذریم.
اما من از تو چند تا چیز رو خوب یاد گرفتم. یکی اش هم صراحتت. دیشب هم تصمیم گرفتم دیگه آدم رکی باشم و الکی به خاطر افراد دیگه احساسات و افکارم رو لاپوشانی نکنم. فقط یک بدی برای تو داره و اون اینه که دفعه بعد که باهام صحبت کردی ممکنه خیلی صریح باشم. اونقدر که اشکات در بیاد. واقعاً شرمندم.
پیوند پایدار
آگوست 4, 2008 در ساعت 5:41 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر از خودم، برای خودم ·برچسبها وبلاگ, اولین نوشته
من کیم؟ واقعاً میخوای بدونی من کیم؟
- چارچوب های ذهنی این آدم تقریباً شکل گرفته. منتها داخل این چارچوب ها آشفتگی ذهنی شدید وجود داره. فکر کن یک قوطی نوشابه خانواده رو تو دستت محکم تکون بدی. از قوطی چیزی نمی ریزه بیرون اما اون تو واویلائه. یه دلیل اینکه بعد از مدتها شروع کردم وبلاگ نوشتن اینه که افکار پراکنده و نامنسجم ام رو روی کاغذ (چی؟ کاغذ؟ اینجا که فضای مجازیه!) بیارم شاید ذهنم یه چارچوب درست و حسابی پیدا کرد.
- علاقه ای به داشتن خواننده و مخاطب و ویزیتور و هیت ندارم. علاقه ای هم به فاش شدن هویتم ندارم. لطفاً اگر هم فهمیدید من کی هستم خودتون رو لوس نکنید که سلام فلانی! نمی دونستم وبلاگ داری و به وبلاگ من هم سر بزن و این حرفا!
- موضوعات مورد علاقه من: فوتبال، فلسفه، سیاست، زبان، […]، ادبیات.
- سپاسگزارم.
پیوند پایدار