آرشیو برای سپتامبر, 2008

ماسکی که کنار گذاشتم

یه چیزی که تو این چند ماهه یاد گرفتم و ازش تا حد زیادی خشنودم، اینه که ضعف های خودم رو پشت هیچ ماسکی قایم نمی کنم. و ضعف های دیگران رو هم از ورای توجیهی که براش می تراشن می فهمم. می دونم اون چیزی که بابا بهش میگه عزت نفس در واقع نداشتن اعتماد به نفس برای خواستن چیزیه از دیگران، و اون چیزی که بهش میگه تلاشش برای مستقل شدن ما، نداشتن اعتماد به ما و کمی خسّت است.

امروز که از کتابخونه برگشتم، فکر کردم چه آدم خفنی شدم، جمعه ها هم میرم کتابخونه ای تو راه دور و 8 شب بر می گردم. بعد یادم اومد که خوب، من که سر کار نمی رم. پس روزها واسم فرقی نمی کنن. خیلی جوگیر نشم که چقدر درسخون شدم (البته درسخون شدم ها! اما اینقدری که خفن باشه نه).

یک نظر بنویسید

پسران در راه پدران

پسرهایی رو می بینم که دارم راه پدرها رو ادامه میدن. و اون چیزی که واسم جالب و مهمه امکاناتی که پدر بخاطر شرایطش در اختیار پسر می ذاره (یا نمی ذاره). اگه بابای من استاد دانشگاه نبود الان اینجایی که هستم بودم؟ یا یه بدبختی بودم مثل خیلی از جوون های دیگه؟ اگه بابا و مامان ز. هر دو استاد برجسته دانشگاه نبودن الان می تونست بعد از اون همه هزینه ای که گردنشون انداخت باز بلند بشه بره انگلیس درس بخونه؟ بچه های سرایدار الان شدن مثل خودش. بی سواد. یکی شاگرد مغازه شده و اون یکی کارگر تأسیسات. پسرعمو داره مثل باباش کاسب و پررو میشه و …

پسرها دارن راه پدرها رو ادامه میدن.

یک نظر بنویسید

پیامک سنگ خارا نرم کُن

]با کمی تبختر[: (اون دفعه که می خواستیم با هم بهم بزنیم، تو نیومدی) ولی من اومدم.

]با عصبانیت فروخورده، توی دل[: آره جون عمه ات! نمی خواستی بیای که بی شعور. اون اس ام اس هایی که من بهت دادم دل سنگ رو هم نرم می کرد. مگرنه عمراً نمی اومدی. چقدر زور داره بخوای منّت بذاری.

یک نظر بنویسید

ز. داره میره

ز. داره از ایران میره. با رفتن ز. من یه دوست صمیمی، یه مشاور خوب و یه تکیه گاه روحی رو (از این دل خوشی نداشتم البته) از دست میدم. این دو سالی که برگشته بود ایران بهترین سال های رفاقت من و اون بود. گیریم که من (و شاید هم اون) اخلاقش رو گاهی نمی پسندیدم، اما واقعاً با هم خوش گذروندیم. مزخرف گفتن ها، از دختر حرف زدن ها، سیگار کشیدن ها، فلسفیدن ها، قدم زدن ها، کوه رفتن ها. چه با ز. و چه با بقیه دوستا دنیا قشنگ بود. به خصوص تا شهریور 86 که خبری از اون حکم لعنتی نبود و افسردگی خفیف سراغم نیومده بود. آخ که انگار دنیا همه اش لذت بود و خوشی! اسفند رو بگو که کنکور فوق لیسانس داده بودم. هیچ غم و غصه ای تو دنیا نداشتم. کلاس های خصوصی نصفه شب و اوشن-فشم بعدش با بچه ها. پرسه زدن تو راه های خاکی و قلیون کشیدن تو قهوه خونه های خلوت. پولی که تازه داشت در می اومد و حس استقلالی که به آدم دست میداد.

کاش این حکم لعنتی هیچ وقت پیداش نشده بود. زندگی من رو تلخ و پردغدغه کرد. shit.

یک نظر بنویسید

این روزها که می گذرد شادم

این روزها که می گذرد شادم.

درس خوندن های بی دغدغه و بی استرس. پیوسته و پرثمر. و کاری که توی کتابخونه انجامش میدم باعث شده بعد از مدت ها احساس مثبتی نسبت به خودم پیدا کنم. پسری که کار و درسش رو جدی گرفته. محیط کتابخونه هم واقعاً خوبه. بگذریم که س.ک.س.ی بودن بیش از حد دخترها گاهی حواس آدم رو پرت می کنه. می خوام این روند رو به صورت ثابت حفظ کنم. ادامه اش باعث پیشرفت سریع کارهام میشه. ان شاء الله.

یک نظر بنویسید

چشم های(پف کرده ا)ش

چشمش رو شدیداً گرفته بود.

چه تیپ جالبی! هم جذاب و هم سنگین.

پف زیر چشماش قیافه اش رو پخته تر کرده بود.

اون هم از آدمای با ظاهر جاافتاده خوشش می اومد.

بعد از کلی دست دست کردن یه روز گیرش انداخت.

«هه هه. شرمنده. من اصلاً قصد آشنایی ندارم».

چه دوش آب سردی.

نیم ساعت بعد.

«ببین اینجا پارک نیست، منم مزاحم خیابونی نیستم.»

[عذرخواهانه]: «من هم همچین جسارتی نکردم آقای محترم».

این آقای محترم خیلی به دلش نشست.

لحن عذرخواهانه و نگاه متعجبش هم، همین طور.

فکر این دختر هنوز از مخش بیرون نرفته.

یک نظر بنویسید

دو داستان ژاپنی

یک. دو تا اثر ژاپنی خوندم این دو روزه. یک داستان کوتاه از مجموعه «خوبی خدا» به اسم «شیرینی عسلی» و رمان بلند «زن در ریگ روان» نوشته کوبو آبه.

از آثار ژاپنی اصلاً پیش زمینه خوبی نداشتم. البته دلیلش احمقانه است. کتاب «رقصنده ایزو» رو خریدم و هر چی زور زدم نتوستم حتی یک داستانش رو تموم کنم. اصلاً به دلم ننشست. شروع داستان شیرینی عسلی هم اصلاً جذاب نبود. این بود که تلاش های چندباره ام برای خوندنش به ثمر ننشست. تا اینکه پریروز توی مترو که کتاب رو برده بودم تصمیم گرفتم قسمت هایی از داستان رو بخونم شاید نکته جذابی توش بود. و از صحفه سوم که شروع کردم داستان من رو واقعاً جذب کرد. الان به نظرم کنار داستان اول (که اسمش خاطرم نیست، نویسنده اش شرلی جکسونه) و داستان جهنم بهشت جومپا لاهیری قشنگ ترین داستان های مجموعه ان به نظرم. نمی دونم چرا با شخصیت اصلی داستان همذات پنداری می کنم. احتمالاً برای اینکه جفتمون از بیان احساساتمون عاجزیم، ظرافت های رفتاری زن ها رو نمی فهمیم و همیشه دست دست می کنیم و منتظر فرصت بهتریم (یاد «سرود عاشقانه جی. آلفرد پروفراک» افتادم دوباره). از این جهت داستان برام یه تلنگر، یه ضدحال، یه نیشتر بود. به خصوص با ماجرای دو سه روز اخیر که حسابی من رو از خودم ناامید کرد.

رمان بلند «زن در ریگ روان» محشر بود. به نقل از غبرائی فضای اگزیستانسیالیستی داشت و من رو تا حد زیادی یاد داستان محاکمه آلبر کامو انداخت. تصویرپردازی قوی نویسنده با کمک عنصر «شن» (آنتاگونیست داستان به نظرم همین شنه)، واکنش دیگر شخصیت های داستان که خیلی گم لب به صحبت باز می کردند و انگار شیء بودند تا انسان، فضای یأس آلود داستان و تقدیر محتوم شخصیت اصلی (که باز هم به نقل از غبرائی از داستان سیزیف تبعیت می کنه و حتی وقتی که فرصت فرار داره ازش استفاده نمی کنه) واقعاً تکان دهنده بود. فکر کنم رمان کوری که پدر و پسرخاله من همیشه از تلخی و فضای پوچ اش می نالن با اون پایان خوشش مقابل این داستان خیلی امیدبخشه!

یک نظر بنویسید

هزار خورشید تابان

«هزار خورشید تابان» رو هم خوندم. به نسبت بادبادک باز پخته تر بود و از اون فضای سیاه و سفید (به نقل از غبرائی) و قیاس های مطلق (طالبان-هیتلر) و مظلوم نمایی هزاره ها و شیطان نمایی پشتون ها کمتر خبر بود. اما به نظرم بادباک باز تم تأثیرگذارتری داشت، قربانی شدن حسن و احساس گناه امیر نیروی پیش برنده قوی ای بودند.

اما یک نکته ی دیگه: ناتورالیسم خالد حسینی واقعاً آدم رو از زندگی ناامید می کنه. تو بادبادک باز تقدیر سهراب، پسر حسن هم این بود که مثل پدرش اسیر دست پشتون ها بشه و آصف به اون هم مثل پدرش تجاوز می کرد. تو این داستان هم مریم که مادرش کلفت بود و خودش حرام زاده گرفتار شوهری زورگو میشه و دست آخر برای نجات فریبا (که از طبقه متوسط و تحصیلی کرده است) و بچه هاش روانه زندان و بعد اعدام میشه.

یک نظر بنویسید

تراش می خوریم

از برخورد با آدم ها تراش می خوری، یا پخته می شی، یا شکل می گیری. قبول داری؟ این یکی مظلومه اما شکاکه، اون یکی بچه است و رو اعصاب، این یکی به تو خیلی نیاز داره و کلافه ات کرده، اون یکی اعتماد به نفس زیادی داره و همیشه متوقعه. این یکی زیادی خوش تیپه و رگ غیرتت رو به جوش میاره…

اما همه رو تحمل می کنی. مشکلت با همه رو مثلل یه مسئله نگاه می کنی که باید حلش کنی. می خوای با همه جور آدم آشنا بشی تا با کوله باری از تجربه! پا به مرحله بعدی زندگی ات بذاری.

خیلی خودخواهم. نه؟!

یک نظر بنویسید

شب

- شب.

- شب؟ شب محشره. شب یعنی سکوت. و قشنگ ترین چیزی که این سکوت رو می شکنه صدای تک و توک موتورها و ماشین هایی یه که همیشه فکر می کنم یعنی این وقت شب چکار دارن که تو خیابونن؟ مریض دارن؟ از مهمونی برمی گردن؟ از یه مجلس عیش و عشرت؟ از دیدار و هم آغوشی با یه معشوقه پنهان؟ از دیدن یه دوست برای شنیدن درد دلهاش؟

تو شب به خودت نزدیکتری. تو شبه که به خودت فکر می کنی، به کارهات، به افکارت، به آینده ات. تو شبه که نقابت رو می گذاری کنار. دیگه به خودت دروغ نمی گی و روراستی.

تو شب به خدا نزدیکتری، به روح این عالم بی انتها نزدیکتری. حس می کنی به سرچشمه نامنتها وصل شدی. می تونی زل بزنی به آسمون بی ستاره و حس کنی با کیهان یکی شدی. می فهمی که تو جزء کوچکی از این عالم بی انتهایی، یک ذره مثالین. که با تپش عالم تو هم می تپی. حس می کنی دنیا تو رو در آغوش گرفته. مثل یک مادر سیاهپوش مهربون.

تو شب با آدم های دیگه هم صمیمی تر می شی. ساعت 11 شب که سوار تاکسی می شی همه با هم مهربونن. انگار همه پر از نقطه مشترک می شن. انگار همه یه روح ان و به یه چیز فکر می کنن. با راننده سر کرایه دعوا نمی کنی. از مسافر بغل دستی ات کناره نمی گیری. با هم، هم صحبت می شید. هر دو نسبت به چیزی که بیرون تاکسی می بینید یه احساس مشترک دارید. با هم که خداحافظی می کنید، انگار دو تا دوست قدیمی هستید. «آقا یا علی!» «یا علی. شبت بخیر داداش.»

یک نظر بنویسید

نوشته‌های قدیمی‌تر »