شب

- شب.

- شب؟ شب محشره. شب یعنی سکوت. و قشنگ ترین چیزی که این سکوت رو می شکنه صدای تک و توک موتورها و ماشین هایی یه که همیشه فکر می کنم یعنی این وقت شب چکار دارن که تو خیابونن؟ مریض دارن؟ از مهمونی برمی گردن؟ از یه مجلس عیش و عشرت؟ از دیدار و هم آغوشی با یه معشوقه پنهان؟ از دیدن یه دوست برای شنیدن درد دلهاش؟

تو شب به خودت نزدیکتری. تو شبه که به خودت فکر می کنی، به کارهات، به افکارت، به آینده ات. تو شبه که نقابت رو می گذاری کنار. دیگه به خودت دروغ نمی گی و روراستی.

تو شب به خدا نزدیکتری، به روح این عالم بی انتها نزدیکتری. حس می کنی به سرچشمه نامنتها وصل شدی. می تونی زل بزنی به آسمون بی ستاره و حس کنی با کیهان یکی شدی. می فهمی که تو جزء کوچکی از این عالم بی انتهایی، یک ذره مثالین. که با تپش عالم تو هم می تپی. حس می کنی دنیا تو رو در آغوش گرفته. مثل یک مادر سیاهپوش مهربون.

تو شب با آدم های دیگه هم صمیمی تر می شی. ساعت 11 شب که سوار تاکسی می شی همه با هم مهربونن. انگار همه پر از نقطه مشترک می شن. انگار همه یه روح ان و به یه چیز فکر می کنن. با راننده سر کرایه دعوا نمی کنی. از مسافر بغل دستی ات کناره نمی گیری. با هم، هم صحبت می شید. هر دو نسبت به چیزی که بیرون تاکسی می بینید یه احساس مشترک دارید. با هم که خداحافظی می کنید، انگار دو تا دوست قدیمی هستید. «آقا یا علی!» «یا علی. شبت بخیر داداش.»

یک نظر بنویسید