یک. دو تا اثر ژاپنی خوندم این دو روزه. یک داستان کوتاه از مجموعه «خوبی خدا» به اسم «شیرینی عسلی» و رمان بلند «زن در ریگ روان» نوشته کوبو آبه.
از آثار ژاپنی اصلاً پیش زمینه خوبی نداشتم. البته دلیلش احمقانه است. کتاب «رقصنده ایزو» رو خریدم و هر چی زور زدم نتوستم حتی یک داستانش رو تموم کنم. اصلاً به دلم ننشست. شروع داستان شیرینی عسلی هم اصلاً جذاب نبود. این بود که تلاش های چندباره ام برای خوندنش به ثمر ننشست. تا اینکه پریروز توی مترو که کتاب رو برده بودم تصمیم گرفتم قسمت هایی از داستان رو بخونم شاید نکته جذابی توش بود. و از صحفه سوم که شروع کردم داستان من رو واقعاً جذب کرد. الان به نظرم کنار داستان اول (که اسمش خاطرم نیست، نویسنده اش شرلی جکسونه) و داستان جهنم بهشت جومپا لاهیری قشنگ ترین داستان های مجموعه ان به نظرم. نمی دونم چرا با شخصیت اصلی داستان همذات پنداری می کنم. احتمالاً برای اینکه جفتمون از بیان احساساتمون عاجزیم، ظرافت های رفتاری زن ها رو نمی فهمیم و همیشه دست دست می کنیم و منتظر فرصت بهتریم (یاد «سرود عاشقانه جی. آلفرد پروفراک» افتادم دوباره). از این جهت داستان برام یه تلنگر، یه ضدحال، یه نیشتر بود. به خصوص با ماجرای دو سه روز اخیر که حسابی من رو از خودم ناامید کرد.
رمان بلند «زن در ریگ روان» محشر بود. به نقل از غبرائی فضای اگزیستانسیالیستی داشت و من رو تا حد زیادی یاد داستان محاکمه آلبر کامو انداخت. تصویرپردازی قوی نویسنده با کمک عنصر «شن» (آنتاگونیست داستان به نظرم همین شنه)، واکنش دیگر شخصیت های داستان که خیلی گم لب به صحبت باز می کردند و انگار شیء بودند تا انسان، فضای یأس آلود داستان و تقدیر محتوم شخصیت اصلی (که باز هم به نقل از غبرائی از داستان سیزیف تبعیت می کنه و حتی وقتی که فرصت فرار داره ازش استفاده نمی کنه) واقعاً تکان دهنده بود. فکر کنم رمان کوری که پدر و پسرخاله من همیشه از تلخی و فضای پوچ اش می نالن با اون پایان خوشش مقابل این داستان خیلی امیدبخشه!