چشمش رو شدیداً گرفته بود.
چه تیپ جالبی! هم جذاب و هم سنگین.
پف زیر چشماش قیافه اش رو پخته تر کرده بود.
اون هم از آدمای با ظاهر جاافتاده خوشش می اومد.
بعد از کلی دست دست کردن یه روز گیرش انداخت.
«هه هه. شرمنده. من اصلاً قصد آشنایی ندارم».
چه دوش آب سردی.
نیم ساعت بعد.
«ببین اینجا پارک نیست، منم مزاحم خیابونی نیستم.»
[عذرخواهانه]: «من هم همچین جسارتی نکردم آقای محترم».
این آقای محترم خیلی به دلش نشست.
لحن عذرخواهانه و نگاه متعجبش هم، همین طور.
فکر این دختر هنوز از مخش بیرون نرفته.