ز. داره میره

ز. داره از ایران میره. با رفتن ز. من یه دوست صمیمی، یه مشاور خوب و یه تکیه گاه روحی رو (از این دل خوشی نداشتم البته) از دست میدم. این دو سالی که برگشته بود ایران بهترین سال های رفاقت من و اون بود. گیریم که من (و شاید هم اون) اخلاقش رو گاهی نمی پسندیدم، اما واقعاً با هم خوش گذروندیم. مزخرف گفتن ها، از دختر حرف زدن ها، سیگار کشیدن ها، فلسفیدن ها، قدم زدن ها، کوه رفتن ها. چه با ز. و چه با بقیه دوستا دنیا قشنگ بود. به خصوص تا شهریور 86 که خبری از اون حکم لعنتی نبود و افسردگی خفیف سراغم نیومده بود. آخ که انگار دنیا همه اش لذت بود و خوشی! اسفند رو بگو که کنکور فوق لیسانس داده بودم. هیچ غم و غصه ای تو دنیا نداشتم. کلاس های خصوصی نصفه شب و اوشن-فشم بعدش با بچه ها. پرسه زدن تو راه های خاکی و قلیون کشیدن تو قهوه خونه های خلوت. پولی که تازه داشت در می اومد و حس استقلالی که به آدم دست میداد.

کاش این حکم لعنتی هیچ وقت پیداش نشده بود. زندگی من رو تلخ و پردغدغه کرد. shit.

نوشتن دیدگاه