آرشیو برای 1

ماسکی که کنار گذاشتم

یه چیزی که تو این چند ماهه یاد گرفتم و ازش تا حد زیادی خشنودم، اینه که ضعف های خودم رو پشت هیچ ماسکی قایم نمی کنم. و ضعف های دیگران رو هم از ورای توجیهی که براش می تراشن می فهمم. می دونم اون چیزی که بابا بهش میگه عزت نفس در واقع نداشتن اعتماد به نفس برای خواستن چیزیه از دیگران، و اون چیزی که بهش میگه تلاشش برای مستقل شدن ما، نداشتن اعتماد به ما و کمی خسّت است.

امروز که از کتابخونه برگشتم، فکر کردم چه آدم خفنی شدم، جمعه ها هم میرم کتابخونه ای تو راه دور و 8 شب بر می گردم. بعد یادم اومد که خوب، من که سر کار نمی رم. پس روزها واسم فرقی نمی کنن. خیلی جوگیر نشم که چقدر درسخون شدم (البته درسخون شدم ها! اما اینقدری که خفن باشه نه).

یک نظر بنویسید

پسران در راه پدران

پسرهایی رو می بینم که دارم راه پدرها رو ادامه میدن. و اون چیزی که واسم جالب و مهمه امکاناتی که پدر بخاطر شرایطش در اختیار پسر می ذاره (یا نمی ذاره). اگه بابای من استاد دانشگاه نبود الان اینجایی که هستم بودم؟ یا یه بدبختی بودم مثل خیلی از جوون های دیگه؟ اگه بابا و مامان ز. هر دو استاد برجسته دانشگاه نبودن الان می تونست بعد از اون همه هزینه ای که گردنشون انداخت باز بلند بشه بره انگلیس درس بخونه؟ بچه های سرایدار الان شدن مثل خودش. بی سواد. یکی شاگرد مغازه شده و اون یکی کارگر تأسیسات. پسرعمو داره مثل باباش کاسب و پررو میشه و …

پسرها دارن راه پدرها رو ادامه میدن.

یک نظر بنویسید

پیامک سنگ خارا نرم کُن

]با کمی تبختر[: (اون دفعه که می خواستیم با هم بهم بزنیم، تو نیومدی) ولی من اومدم.

]با عصبانیت فروخورده، توی دل[: آره جون عمه ات! نمی خواستی بیای که بی شعور. اون اس ام اس هایی که من بهت دادم دل سنگ رو هم نرم می کرد. مگرنه عمراً نمی اومدی. چقدر زور داره بخوای منّت بذاری.

یک نظر بنویسید