یه چیزی که تو این چند ماهه یاد گرفتم و ازش تا حد زیادی خشنودم، اینه که ضعف های خودم رو پشت هیچ ماسکی قایم نمی کنم. و ضعف های دیگران رو هم از ورای توجیهی که براش می تراشن می فهمم. می دونم اون چیزی که بابا بهش میگه عزت نفس در واقع نداشتن اعتماد به نفس برای خواستن چیزیه از دیگران، و اون چیزی که بهش میگه تلاشش برای مستقل شدن ما، نداشتن اعتماد به ما و کمی خسّت است.
امروز که از کتابخونه برگشتم، فکر کردم چه آدم خفنی شدم، جمعه ها هم میرم کتابخونه ای تو راه دور و 8 شب بر می گردم. بعد یادم اومد که خوب، من که سر کار نمی رم. پس روزها واسم فرقی نمی کنن. خیلی جوگیر نشم که چقدر درسخون شدم (البته درسخون شدم ها! اما اینقدری که خفن باشه نه).